محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1257
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
و - بفتح لام - چيزى از جائى برون كشيدن باشد . و بمعنى امر به اين معنى نيز باشد [ 1 ] . مثالش طيان فرمايد : بيت « 1 » كسى كو را بگيرد درد قولنج * بكاوش سينه و سرگين برون لنج « 2 » و به اين معنى - بكسر لام - آمده در نسخهء حسين وفائى * . لجلاج - [ بفتح لام ] نام قمارباز مشهور و ليلاج نيز گويند [ 2 ] . مثالش حكيم خاقانى گويد : بيت لجلاج سخن برين كهن نطع * خاقانى را شناس بالقطع ليلنج - [ بفتح لامين و سكون نون ] در فرهنگ بمعنى نيل باشد « 2 » و بعضى گويند كه ليلنج عربيست و بمعنى نيل رنگست * [ 3 ] . لفج - [ بفتح لام و سكون فاء ] لب سطبر را گويند مثل لب شتر و چون در وقت اعراض « 3 » لب فروگذارد گويند « لفج انداخت » [ 4 ] . مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 1 » ستم راه عدم پرسان همى رفت * فروهشته ز سهمش چون شتر لفج و در مؤيد بمعنى پر گالهء گوشت بىاستخوان نيز آمده و - بجيم فارسى [ 5 ] - نيز آيد [ 6 ] . به اين معنى شيخ نظامى گويد : نظم « 4 » بياورد خوان زيرك هوشمند * بران لفجهاى سر گوسفند
--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 3 ) - « س » : اعزاز . ( 4 ) - كلمه از « ن » است . ( 1 ) در برهان معنى خرام يعنى رفتار از روى ناز و معنى بركشيدن و آويختن نيز دارد . ( 2 ) در برهانست كه بعضى گويند نام واضع شطرنج است و بمعنى مردم متردد خاطر نيز و بمعنى زبان گرفته هم آمده است كه به عربى الكن خوانند و باصطلاح كيمياگران سيماب و زيبق پاك و صاف باشد و گويد به اين معنى هم لجاج خوانندش نه لجلاج ( شايد صورتى از رجراج باشد . لغت - نامهء دهخدا ) . اما مراد از لجلاج كه ليلاج مصحف آنست ابو الفرج محمد بن عبيد اللّه لجلاج مقامر و شطرنجى معروف است كه در خدمت عضد الدوله ديلمى بوده و معاصر ابن النديم صاحب الفهرست و متوفى بسال سيصد و شصت و اند هجرى و كتاب منصوبات شطرنج از آثار اوست ( لغتنامهء دهخدا ) . ( 3 ) ليلنگ . نيلج . نيله . ( 4 ) لفچه . ( 5 ) يعنى : لفچ . ( 6 ) در برهان معنى زن بدكاره و فاحشه نيز دارد .